تبليغاتX
چشمها را باید شست جور دیگر باید دید
هر چیز مربوط به احساس(حرفای دل شعر ترانه.......

دو نفر که همديگرو خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي تونستند از هم جدا باشند، با خوندن يک جمله معروف از هم جدا مي شوند تا يکديگر رو امتحان کنند و هر کدام در انتظار ديگري، همديگرو نمي بينند. چون هر دو به صورت اتفاقي به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند: « عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال توست و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده...


جالب اینه که من این جملرو نخوندم . بهش هم اعتقادی نداشتم. ولی الان میبینم در عشق رفتن هست ولی برگشتن نیست. شنیده بودم عشق یک جاده یک طرفه و بن بسته ولی راستش اصلا به عشق اعتقادی نداشتم . تو باعث شدی اعتقاد پیدا کردم تو هم باعث شدی ..... کاش زودتر از اینها از لیستم پاکت میکردم . باور کن نمیدونستم از دیدن من داری زجر میکشی. چقدر با قوت قلب گفتی دیگه ادت نمیکنم !!! انگار از زندان آزاد شده باشی. من هم الان مثل احمد موسوی هستم توی فیس بوک که گاهگداری بهت پیام میدم و میگم عزیزم دلم برات تنگ شده !!! کسی هم بپرسه ازت نمیدونم چی میگی بهش شاید من هم شدم یکی از دوستان خانوادگیت. نه دررین عصبانی نشو. فصدم توهین و یا تهمت نیست و میدونم تو پاکی و مبرا از هر گناهی . قصدم درد دله.  و توی زندگی واقعی هم مثل ...
درد بی تو بودنو کسی میتونه بفهمه که با تو بوده ! میدونم تو با منی !!!
آرامم . شبها هم با آرامش میخوابم !!!


اینجاست که یارو مسخره وار میخونه  همه چیز آرومه من چقدر خوشبختم!!! این آرامش حکایتی شده برای من !! .....گفته بودی روزی میری . گفته بودی بیخودی امیدوارم نباشم. ولی اینکه در اوج اینجوری منو بزنی زمین هرگز فکرشو نمیکردم. جملت هنوز هم داره توی گشوم میپیچه . ادت نمیکنم . میخوام یه مدت آف باشم ..... وای به حال من که اومدم آرامش به زندگی خودمو تو بدم چه کار کردم که حتی از نبودن من تو لیستت احساس آرامش میکنی . آرام باش زررین. من هم روزی آرام میشوم برای همیشه .

این مطلبو تو وبلاگم هم میزارم تا آخرین پستم باشه


 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 19:25  توسط دوست | 
 

انقدر زیباست که در حیرت می مانیم...
 

 

 

 

نام من میلدرد است؛


 


میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دی‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم.


مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است. با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام.


    یکی از این شاگردان رابی بود. رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند. امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم.


 رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد. امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد.


    در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم. در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم."


 امّا امیدی نمی‌رفت. او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت. مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانهء من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد. همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد.

 

 


    یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید. خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.


    چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی دربارهء تک‌نوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم. بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟". توضیح دادم که، " تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی." او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.

 
 

 

 

 

    نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند. شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.


    برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه امد. لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند. با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"


    رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم.. ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید. از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت.


 آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد. بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتها رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند.


    سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم. گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار را کردی؟" صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او ناشنوا  بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود. امشب اوّلین باری است که او می‌تواند  بشنود که من پیانو می‌نوازم. می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد."


    چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است.


  من هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم.

 


 و امّا رابی


؛ او معلّم بود و من شاگرد؛

 


 زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و  شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 12:2  توسط دوست | 

داستان تاریخی اعدام بابک خرمدین

 

روز قبل از اعدام،خلیفه با بزرگان دربارش مشورت كرد كه چگونه بابك را درشهر بگرداند و به مردم نشان بدهد تا همه بتوانند وی را ببینند. بنا بر نظر یكی از درباریان قرار
برآن شد كه وی را سوار بر پیلی كرده در شهر بگردانند.
پیل را با حنا رنگ كردند و نقش و نگار برآن زدند؛ و بابك را در رختی زنانه و بسیارزننده و تحقیركننده برآن نشاندند و درشهر به گردش درآوردند.
پس ازآن مراسم اعدام بابك با سروصدای بسیار زیاد با حضور شخص خلیفه برفراز سكوی مخصوصی كه برای این كار دربیرون شهر تهیه شده بود، برگزار شد.
برای آنكه همه‌ی مردم بشنوند كه اكنون دژخیم به بابك نزدیك میشود و دقایقی دیگر بابك اعدام خواهد شد، چندین جارچی در اطراف و اكناف با صدای بلند بانگ میزدند نَوَد نَوَد این اسمِ دژخیم بود و همه اورا میشناختند . ابن الجوزی مینویسد كه وقتی بابك
را برای اعدام بردند خلیفه دركنارش نشست و به او گفت: تو كه اینهمه استواری نشان میدادی اكنون خواهیم دید كه طاقتت دربرابر مرگ چند است! بابك گفت: خواهید دید.
چون یك دست بابك را به شمشیر زدند، بابك با خونی كه از بازویش فوران میكرد صورتش را رنگین كرد. خلیفه ازاوپرسید: چرا چنین كردی؟ بابك گفت: وقتی دستهایم را قطع كنند خونهای بدنم خارج میشود و چهره‌ام زرد میشود، و تو خواهی پنداشت كه رنگ رویم از ترسِ مرگ زرد شده است. چهره‌ام را خونین كردم تا زردیش دیده نشود .
به این ترتیب دستها و پاهای بابك را بریدند . چون بابك برزمین درغلتید، خلیفه دستور داد شكمش را بدرد.... پس از ساعاتی كه این حالت بربابك گذشت، دستور داد سرش را از تن جدا كند.
پس ازآن چوبه‌ی داری در میدان شهر سامرا افراشتند و لاشه‌ی بابك را بردار زدند، و سرش را خلیفه به خراسان فرستاد .

آخرین گفتار بابک (به نوشته کتاب حماسه بابک اثر نادعلی همدانی) چنین بوده است :

تو ای معتصم خیال مکن که با کشتن من فریاد استقلال طلبی ایرانیان را خاموش خواهی کرد من لرزه ای بر ارکان حکومت عرب انداخته ام که دیر یا زود آن را سرنگون خواهد نمود . تو اکنون که مرا تکه تکه میکنی هزاران بابک در شمال و شرق و غرب ایران ظهور خواهد
کرد و قدرت پوشالی شما پاسداران جهل و ستم را از میان بر خواهد داشت ! این را بدان که ایرانی هرگز زیر بار زور و ستم نخواهد رفت و سلطه بیگانگان را تحمل نخواهد کرد من درسی به جوانان ایران داده ام که هرگز آنرا فراموش نخواهند کرد .
من مردانگی و درس مبارزه را به جوانان ایران آموختم و هم اکنون که جلاد تو شمشیرش را برای بریدن دست و پاهای من تیز میکند صدها ایرانی با خون بجوش آمده آماده طغیان هستند مازیار هنوز مبارزه میکند و صدها بابک و مازیار دیگر آماده اند تا مردانه برخیزند و میهن گرامی را از دست متجاوزان و یوغ اعراب بدوی و مردم فریب برهانند.
روز اعدام بابک خرمدین و تکه تکه کردن بدنش در تاریخ 2 صفر سال 223 هجری قمری انجام گرفت که مسعودی در کتاب مشهور مروج الذهب این تاریخ را برای ایرانیان بسیار مهم دانسته است اعدام بابك چنان واقعه‌ی مهمی تلقی شد كه محل اعدامش تا چند قرن دیگر
بنام خشبه‌ی بابك یعنی چوبه‌ی دار بابك در شهرِ سامرا كه در زمان اعدام بابك پایتخت دولت عباسی بود شهرت همگانی داشت و یكی از نقاط مهم و دیدنی شهر تلقی میشد .
برادر بابك یعنی آذین را نیز خلیفه به بغداد فرستاد و به نایبش در بغداد دستور نوشت كه اورا مثل بابك اعدام كند.طبری مینویسد كه وقتی دژخیمْ دستها و پاهای برادر بابك را می‌بُرید، او نه واكنشی از خودش بروز میداد و نه فریادی برمی‌آورد. جسد این مرد را نیز در بغداد بردار كردند. (تاریخ ایران-دکتر خنجی) معتصم خلیفه عباسی، چنانکه نظام الملک در سیاست نامه خود می نویسد به شکرانه آنکه سه سردار مبارز ایرانی، بابک ، مازیار وافشین را که هر سه آنها به حیله اسیر شده بودند به دار آویخته بود، مجلس ضیافتی ترتیب داده بود که در طول آن 3 بار پیاپی مجلس را ترک گفت و هربار ساعتی بعد برمی گشت. در بار سوم در پاسخ حاضران که جویای علت این غیبت ها شده بودند فاش کرد که در هر بار به یکی از دختران پدر کشته این سه سردار تجاوز كرده است، و حاضران با او از این بابت به نماز ایستادند و خداوند را شکر گفتند!!!

خود قضاوت کنید که این افراد مسلمان بوده اند؟ آیا معتصم مسلمان بود؟آیا  رواست که با همچین فرد وطن دوست و دلاوری این چنین معامله شود؟

فقط اینو میگم کسانی که بابک را فاسد میدانند همراهان معتصم عباسی هستند و خود نه که مسلمان نیستند بلکه بویی از انسانیت هم نبرده اند.

درود بر بابک

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 17:39  توسط دوست | 

آیا ایران برای ایرانیان امن است؟! شب از ساعت ۱۲ به بعد هیچ رستوران غذاخوری و حتی کافه ای حق ارئه خدمات ندارند . واقعا نمیدانم از کجا شروع کنم !!! با یک نگاه اجمالی در اینترنت و جستجوی جمله یا کلمات معروف "مورد آزار و اذیت !!! " سیل اخبار مربوط به تجاوزات به عنف و ناموس بروی صفحه مانیتورتان جاری میشود. جالب اینه که مد هم شده که از این اتفاقات توسط موبایل فیلم برداری شده و طرف مورد آزار و اذیت !!! نهدید به پخش فیلم در صورت اطلاع به پلیس میشود !

حال اینکه چه کسی مسبب این اعمال شده ریشه ان در چیست عقده های چرکین جنسی چگونه ایجاد شده اند کجا برنامه ریزی شده اند !! و مجرم اصلی کیست همه شماها بهتر از میدانید و لزومی نمیبینم با مطرح کردن آن اعصاب شماها و خودمو به هم بریزم !

اگر میگوید همه اینطور هستند که قابل قبول نیست. عده ای از افراد جامعه به هر دلیل  ( غیر قابل قبول)

دست به این کار میزنند در انسانیت حقی ندارند . من لفظ حیوان را به کار نمیبرم چون حیوانات موجودات شریفی هستند که حتی در خیلی از موارد از انسانها هم شریفترند!!! کدام حیوانی را سراع دارین که تجاوز به ناموس کند ؟ شاید بگویید که در حیوانات ناموس نیست !!! ولی مطمئن باشید که هست !!!

. کدام حیوان ........ باور کنین هر چه گشتم صفاتی را که به انسانهای حیوان صفت !!! نسبت میدهند در حیوانات پیدا کنم نیافتم !

در کشور ترکیه بر اساس گفته ها و اخباری که از تلویزیونهای خودشان پخش میشود قتل یک امر عادی تلقی میشود . خیلی راحت با نازلترین قیمت یک کلت تهیه کن در طول یک روز چندین نفرو بکش بعدش دستگیر شو و بعدش زندان !!! شرایط زندانشون هم خیلی سخته !! برای کسانی که حبس ابد میخورند در بدترین حالت و در صورتی که در زندان نیز بد رفتاری کنند بیشتر از ۲۰ سال طول نمیکشد. این افراد از تمام بلایای طبیعی از قبیل تصادف غرق شدن در آب و مرگ در اثر بیماری های ابتدایی به دلیل سهل انگاری و .... مصون هستند !!! بعد از آزادی از زندان دارای یک درجه هستند !!! هر یک جسد یک درجه به اعتبار مافییایی و زیر زمینی این افراد می افزاید !!! این ترکیشه که من اطلاع نسبتا کاملی دارم . در بقیه  کشورهایی هم که اعدام نیست کمابیش این اتفاقات دور از انتظار نیست.

من کاری ندارم که اعدام خوب است یا بد. من میگویم که کسی که تجاوز میکند حق زندگی در میان انسانها راندارد. زندان  جایی نیست که بتوان گفت یک تنبیه است !!! صلب آزادی اگر تنبیه باشد همه مردم ایران در یک زندان بزرگ به نام ایران محبوسند !!! ایا نباید فرقی بین این مردم مظلوم و کسانی که تجاوز و قتل جنایتو غارت میکنند باشد.

ایده این مقال از اعدام اخیری که باعث شد خیلیها باز صحت اعدام را زیر سوال ببرند پدید آمد.

البته من تماما با شما هم عقیده هستم که ایده اعدام در ابران برای جلوگیری از فحشا و فساد و جنایت نیست و فقط راه حلی قانونیست جهت صلب هر گونه آزادی مشروع مردم !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 17:33  توسط دوست | 
به دنبال خدا نگرد خدا در بیابان های خالی از انسان نیست 
خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست 
به دنبالش نگرد 

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست 
خدا در قلبی است که برای تو می تپد 
خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد 

خدا آن جاست 
در جمع عزیزترین هایت 
خدا در دستی است که به یاری می گیری 
در قلبی است که شاد می کنی 
در لبخندی است که به لب می نشانی 
خدا در بتکده و مسجد نیست 
گشتنت زمان را هدر می دهد 
خدا در عطر خوش نان است 
خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی 
خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دور از انسان ها جست و جو مکن 
خدا آن جا نیست 

او جایی است که همه شادند 
و جایی است که قلب شکسته ای نمانده 
در نگاه پرافتخار مادری است به فرزندش 
در نگاه عاشقانه زنی است به همسرش 
باید از فرصت های کوتاه زندگی جاودانگی را جست 
زندگی چالشی بزرگ است 
مخاطره ای عظیم 
فرصت یکه و یکتای زندگی را 
نباید صرف چیزهای کم بها کرد 
چیزهای اندک که مرگ آن ها را از ما می گیرد 
زندگی را باید صرف اموری کرد که مرگ نمی تواند آن ها را از ما بگیرد 
زندگی کاروان سرایی است که شب هنگام در آن اتراق می کنیم 
و سپیده دمان از آن بیرون می رویم 
فقط چیزهایی اهمیت دارند 
چیزهایی که وقت کوچ ما از خانه بدن با ما همراه باشند 
همچون معرفت بر الله و به خود آیی 

دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم 
دنیا چیزی است که باید آن را برداریم و با خود همراه کنیم 
سالکان حقیقی می دانند که همه آن زندگی باشکوه هدیه ای از طرف خداوند و بهره خود را از دنیا فراموش نمی کنند 
کسانی که از دنیا روی برمی گردانند 
نگاهی تیره و یأس آلود دارند 
آن ها دشمن زندگی و شادمانی اند 

خداوند زندگی را به ما نبخشیده است تا از آن روی برگردانیم 
سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسید: آیا «زندگی» را «زندگی کرده ای»؟
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 12:54  توسط دوست | 



تو دبستان زنگ تفریح که تموم می شد مامورای آبخوری دیگه نمی ذاشتن آب بخوریم

کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو

شبا بیشتر از ساعت 12 تلویزیون برنامه نداشت سر ساعت 12 سرود ملی و پخش می کرد و قطع می شد.... سر زد از افق...مهر خاوران

هركي بهمون فحش ميداد كف دستمونو نشونش ميداديم ميگفتيم آيينه آيينه

اون وقتا تمام عشقمون این بود که رادیو بگه مدرسه ها به خاطر برف تعطیله

علامتی که هم اکنون میشنوید، اعلام وضعیت قرمز است و معنا و مفهوم آن اینست که حمله هوایی انجام خواهد شد! محل کار خود را ترک
و به
پناهگاه بروید


آلوچه و تمره هندی ، بستنی آلاسکا, همشون هم غیر بهداشتی

!تقلید کار
میمونه...میمون
جزو حیوونه

کلی با ذوق و شوق تلویزیون تماشا می کردیم یهو یه تصویر گل و بلبل میومد: ادامه برنامه تا چند دقیقه دیگر

کارت صد آفرين مي‌دادن خر کیف مي‌شديم، هزار آفرين که مي‌دادن خوده خر مي‌شدیم

کارنامه هامونو میبردیم شهر بازی که بهمون بلیط بدن

پسرا شیرن مثه شمشیرن...دخترا موشن مثه خرگوشن

بستني ميهن رو که میگفت مامان جون بستنيش خوشمزه تره

هر وقت آقای نجار می رفت بیرون ووروجک خراب کاری می کرد

دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده سواد داری؟ نه نه بي سوادي نه نه پس تو....

ماه رمضون که میشد اگه کسی می گفت من روزم بهش میگفتیم: زبونتو در بیار ببینم راست میگی یا نه

وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم

یک مدت مد شده بود دخترا از اون چکمه لاستیکی صورتیا می پوشیدن که دورش پشمالوهای سفید داره !

تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد بالا سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم میگفتیم خانوم دفترمونو جا
گذاشتیم!!‬

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 12:20  توسط دوست | 
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 13:56  توسط دوست | 

خواندن کل این متن( توسط یک مهندس ساکن سوئد نوشته شده)بیشتر از 3 دقیقه زمان شما را نخواهد گرفت، پس لطفا بخوانید!

 ١٨ سال پیش من در شرکت سوئدى ولووVolvo  استخدام شدم. کار کردن در این شرکت تجربه جالبى براى من به وجود آورده است.  اینجا هر پروژه‌اى حداقل ٢ سال طول می‌کشد تا نهایى شود، حتى اگر ایده ساده و واضحى باشد. این قانون اینجاست.جهانى شدن (Globalization)  باعث شده است که همه ما در جستجوى نتایج فورى و آنى باشیم. و این مشخصاً با حرکت کند سوئدی‌ها در تناقض است. آن‌ها معمولاً تعداد زیادى جلسه برگزار می‌کنند، بحث می‌کنند، بحث می‌کنند، بحث می‌کنند و خیلى به آرامى کارى را پیش می‌برند. ولى در انتها، این شیوه همیشه به نتایج بهترى می‌انجامد. به عبارت دیگر:
1- سوئد در حدود 
450000 کیلومتر مربع وسعت دارد.
2- سوئد حدود 9 میلیون جمعیت دارد.
3- استكهلم، پایتخت سوئد كه به پایتخت اسكاندیناوی نیز مشهور است حدود  78000 نفر جمعیت دارد.
4- ولوو، اسکانیا، ساب، الکترولوکس و اریکسون برخى از شرکت‌هاى تولیدى سوئد هستند.

اولین روزهایی كه در سوئد بودم، یکى از همکارانم هر روز صبح با ماشینش مرا از هتل برمی‌داشت و به محل کار می‌برد. ماه سپتامبر بود و هوا کمى سرد و برفى. ما صبح‌ها زود به کارخانه می‌رسیدیم و همکارم ماشینش را در نقطه دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک می‌کرد. در آن زمان، ٢٠٠٠ کارمند ولوو با ماشین شخصى به سر کار می‌آمدند. روز اول، من چیزى نگفتم، همین طور روز دوم و سوم. روز چهارم به همکارم گفتم: آیا جاى پارک ثابتى داری؟ چرا ماشینت را این قدر دور از در ورودى پارک می‌کنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟ او در جواب گفت: براى این که ما زود می‌رسیم و وقت براى پیاده‌رفتن داریم. این جاها را باید براى کسانى بگذاریم که دیرتر می‌رسند و احتیاج به جاى پارکى نزدیک‌تر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند. تو این طور فکر نمی‌کنی؟

" میزان شرمندگى مرا خودتان حدس بزنید!"

این روزها، جنبشى در اروپا راه افتاده به نام غذاى آهسته (Slow Food). این جنبش می‌گوید که مردم باید به آهستگى بخورند و بیاشامند، وقت کافى براى چشیدن غذایشان داشته باشند، و بدون هرگونه عجله و شتابى با افراد خانواده و دوستانشان وقت بگذرانند. غذاى آهسته در نقطه مقابل غذاى سریع (Fast Food ) و الزاماتى که در سبک زندگى به همراه دارد قرار می‌گیرد. غذاى آهسته پایه جنبش بزرگترى است که توسط مجله بیزنس طرح شده و یک "اروپاى آهسته" نامیده شده است. این جنبش اساساً حس شتاب و دیوانگی به وجود آمده بر اثر نهضت جهانى شدن را زیر سوال می‌برد. نهضتى که کمیّت را جایگزین کیفیت در همه شئون زندگى ما کرده است.

مردم فرانسه با وجودى که ٣٥ ساعت در هفته کار می‌کنند امّا از آمریکائی‌ها و انگلیسی‌ها مولّدترند . آلمانی‌هاساعت کار هفتگى را به 28/8ساعت تقلیل داده‌اند و مشاهده کرده‌اند که بهره‌ورى و قدرت تولیدشان ٢٠%  افزایشیافته است. این گرایش به آهستگى و کندکردن جریان شتاب آلود زندگى، حتى نظر آمریکائی‌ها را هم جلب کرده است.

 البته این گرایش به عدم شتاب، به معنى کمتر کار کردن یا بهره‌ورى کمتر نیست. بلکه به معنى انجام کارها با کیفیت، بهره‌ورى و کمال بیشتر، با توجه بیشتر به جزئیات و با استرس کمتر است. به معنى برقرارى مجدّد ارزش‌هاى خانوادگى و به دست آوردن زمان آزاد و فراغت بیشتر است. به معنى چسبیدن به حال در مقابل آینده نامعلوم و تعریف نشده است. به معنى بها دادن به یکى از اساسی‌ترین ارزش‌هاى انسانى یعنى ساده زندگى کردن است.

هدف جنبش آهستگى، محیط‌هاى کارى کم تنش‌تر، شادتر و مولّدترى است که در آن‌، انسان‌ها از انجام دادن کارى که چگونگى انجام دادنش را به خوبى بلدند، لذت می‌برند. اکنون زمان آن فرا رسیده است که توقف کنیم و درباره این که چگونه شرکت‌ها به تولید محصولاتى با کیفیت بهتر، در یک محیط آرامتر و بی‌شتاب و با بهره‌ورى بیشتر نیاز دارند، فکر کنیم.
  

 ×بسیارى از ما زندگى خود را به دویدن در پشت سر زمان می‌گذرانیم امّا تنها هنگامى به آن می‌رسیم که بر اثر سکته قلبى یا در یک تصادف رانندگى به خاطر عجله براى سر وقت رسیدن به سر قرارى، بمیریم.

 ×بسیارى از ما آنقدر نگران و مضطرب زندگى خود در آینده هستیم که زندگى خود در حال حاضر، یعنى تنها زمانى که واقعاً وجود دارد را فراموش می‌کنیم.

 ×همه ما در سراسر جهان، زمان برابرى در اختیار داریم. هیچکس بیشتر یا کمتر ندارد. تفاوت در این است که هر یک از ما با زمانى که در اختیار داریم چکار می‌کنیم. ما نیاز   داریم که هر لحظه را زندگى کنیم. به گفته جان ‌لنون، خواننده معروف: زندگى آن چیزى است که براى تو اتفاق می‌افتد، در حالى که تو سرگرم برنامه‌ریزی‌هاى دیگرى هستى.

 

 

به شما به خاطر این که تا پایان این مطلب را خواندید تبریک می‌گوئیم بسیارى هستند که براى هدر ندادن زمان، از وسط مطلب آن را رها می‌کنند تا از قافله جهانى شدن عقب نمانند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 11:36  توسط دوست | 
 
وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم. هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده. قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد میایستادم، گوش میکردم و لذت میبردم.

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی میکند که همه چیز را میداند. اسم این موجود "اطلاعات" بود و به همه سوالها پاسخ می داد. ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد. بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایهمان رفته بود. رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم. دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد. انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم. تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ايستادم. تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ. صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت: اطلاعات.

انگشتم درد گرفته ... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود، اشکها یک سرازیر شد. پرسید :تنهایی؟
 گفتم : بله 
گفت : خونریزی داری؟
گفتم : نه، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم.


 گفت: برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار.

یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم.

صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت: اطلاعات
.

پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند؟ و او جوابم را داد. بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم. سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست. سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد. او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم.

روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم. او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند. ولی من راضی نشدم.

پرسیدم: چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند؟ عمق درد و احساس مرا فهمید، چون که گفت: عزیزم، همیشه به خاطر داشته باش :
 
که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ....
 
و من حس کردم که حالم بهتر شد.

من نه سالگی از آنشهر رفتم . و "اطلاعات"  من موند تو اون خونه قدیمی.
گاهی چقدر دلتنگش میشدم
سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد. ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !

صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش، پاسخ داد اطلاعات.

ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند؟

سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که
گفت: فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده.
گفتم : پس خودت هستی، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی؟

گفت: تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم.
گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم. پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم؟

گفت: لطفآ این کار را بکن، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم.

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم.

یک صدای نا آشنا پاسخ داد: اطلاعات

گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم.


پرسید: دوستش هستید؟

گفتم: بله یک دوست بسیار قدیمی.

گفت: ماری یک ماه پیش از دنيا رفت.
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم
گفت: صبر کنید، ماری برای شما پیغامی گذاشته، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم،
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای ناآشنا خواند:

به او بگو که
              دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... 
 
سه سال پیش در ۱۴ تیر  باریش آکارسو از دنیا رفت . میدانم که باریش در آن دنیا هم میخواند . صدایش را با گوش جانم میشنوم و فراموشش نمیکنم  
باریش من هیچ وقت مرگت را باور  نخواهم کرد. من هنوز هم باور دارم که
 عشق نمیمیرد
 
 
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 18:36  توسط دوست | 
مطمئنم که بارها و بارها این شعرهارو خوندین. ولی باز هم بخونین !!! شاید برای من خوندن این شعرها اینقدر ........ باور کنین نمیدونم بعد از اینقدر چی بنویسم !!! یک حس غریبیه. ضربان قلبم زیاد میشه . آشفته میشم. دلم میگیره !!! دوست دارم بارها بدون وقفه هر دو شعرو بخونم . شاید هم گریه کنم نمیدونم!

بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم !


در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید


یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم


ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ


یادم آید : تو بمن گفتی :
ازین عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینة عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !


با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !


اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت !
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید


یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم


رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم !
بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

فریدون مشیری

 

سرکار خانم هما میرافشار در جواب آن شعری سروده اند که خالی از لطف نبود

که آن را اینجا براتون بنویسم .

 

***بی تو من زنده نمانم***

بی تو طوفان زده دشت جنونم

صید افتاده بخونم

تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم ؟

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه بدنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی

نگهت هیچ نیفتاد براهی که گذشتی

چون در خانه ببستم ،

دگر از پای نشستم ،

گوئیا زلزله آمد ،

گوئیا خانه فرو ریخت سر من

بی تو من در همه شهر غریبم

بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدائی

برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی

تو همه بود و نبودی ، تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر من ؟

که ز کویت نگریزم

گر بمیرم ز غم دل ،

به تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدائی ؟

نتوانم ، نتوانم

بی تو من زنده نمانم .....


***هما میر افشار***


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 11:35  توسط دوست | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
اینجا هستم تا تنهاییمو فراموش کنم. غمهامو به شما بگم و شادیهامو باهاتون تقسیم کنم. اگر راهت به این وبلاگ افتاده بدون که یکی هم هست که میخواد با تو دوست باشه." خدا همیشه با ماست"

نوشته های پیشین
مهر 1390
تیر 1390
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
آذر 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
پیوندها
حقیقت پنهان (بهار)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM