![]() |
![]() |
|
| هر چیز مربوط به احساس(حرفای دل شعر ترانه....... |
دو نفر که همديگرو خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي تونستند از هم جدا باشند، با خوندن يک جمله معروف از هم جدا مي شوند تا يکديگر رو امتحان کنند و هر کدام در انتظار ديگري، همديگرو نمي بينند. چون هر دو به صورت اتفاقي به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند: « عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال توست و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده...
این مطلبو تو وبلاگم هم میزارم تا آخرین پستم باشه
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 19:25 توسط دوست |
|
|
انقدر زیباست که در حیرت می مانیم...
نام من میلدرد است؛
نمیدانم چرا به او اجازه دادم در این تکنوازی شرکت کند. شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که میگفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 12:2 توسط دوست |
|
|
داستان تاریخی اعدام بابک خرمدین
روز قبل از اعدام،خلیفه با بزرگان دربارش مشورت كرد كه چگونه بابك را درشهر بگرداند و به مردم نشان بدهد تا همه بتوانند وی را ببینند. بنا بر نظر یكی از درباریان قرار خود قضاوت کنید که این افراد مسلمان بوده اند؟ آیا معتصم مسلمان بود؟آیا رواست که با همچین فرد وطن دوست و دلاوری این چنین معامله شود؟ فقط اینو میگم کسانی که بابک را فاسد میدانند همراهان معتصم عباسی هستند و خود نه که مسلمان نیستند بلکه بویی از انسانیت هم نبرده اند. درود بر بابک |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 17:39 توسط دوست |
|
|
آیا ایران برای ایرانیان امن است؟! شب از ساعت ۱۲ به بعد هیچ رستوران غذاخوری و حتی کافه ای حق ارئه خدمات ندارند . واقعا نمیدانم از کجا شروع کنم !!! با یک نگاه اجمالی در اینترنت و جستجوی جمله یا کلمات معروف "مورد آزار و اذیت !!! " سیل اخبار مربوط به تجاوزات به عنف و ناموس بروی صفحه مانیتورتان جاری میشود. جالب اینه که مد هم شده که از این اتفاقات توسط موبایل فیلم برداری شده و طرف مورد آزار و اذیت !!! نهدید به پخش فیلم در صورت اطلاع به پلیس میشود ! حال اینکه چه کسی مسبب این اعمال شده ریشه ان در چیست عقده های چرکین جنسی چگونه ایجاد شده اند کجا برنامه ریزی شده اند !! و مجرم اصلی کیست همه شماها بهتر از میدانید و لزومی نمیبینم با مطرح کردن آن اعصاب شماها و خودمو به هم بریزم ! اگر میگوید همه اینطور هستند که قابل قبول نیست. عده ای از افراد جامعه به هر دلیل ( غیر قابل قبول) دست به این کار میزنند در انسانیت حقی ندارند . من لفظ حیوان را به کار نمیبرم چون حیوانات موجودات شریفی هستند که حتی در خیلی از موارد از انسانها هم شریفترند!!! کدام حیوانی را سراع دارین که تجاوز به ناموس کند ؟ شاید بگویید که در حیوانات ناموس نیست !!! ولی مطمئن باشید که هست !!! . کدام حیوان ........ باور کنین هر چه گشتم صفاتی را که به انسانهای حیوان صفت !!! نسبت میدهند در حیوانات پیدا کنم نیافتم ! در کشور ترکیه بر اساس گفته ها و اخباری که از تلویزیونهای خودشان پخش میشود قتل یک امر عادی تلقی میشود . خیلی راحت با نازلترین قیمت یک کلت تهیه کن در طول یک روز چندین نفرو بکش بعدش دستگیر شو و بعدش زندان !!! شرایط زندانشون هم خیلی سخته !! برای کسانی که حبس ابد میخورند در بدترین حالت و در صورتی که در زندان نیز بد رفتاری کنند بیشتر از ۲۰ سال طول نمیکشد. این افراد از تمام بلایای طبیعی از قبیل تصادف غرق شدن در آب و مرگ در اثر بیماری های ابتدایی به دلیل سهل انگاری و .... مصون هستند !!! بعد از آزادی از زندان دارای یک درجه هستند !!! هر یک جسد یک درجه به اعتبار مافییایی و زیر زمینی این افراد می افزاید !!! این ترکیشه که من اطلاع نسبتا کاملی دارم . در بقیه کشورهایی هم که اعدام نیست کمابیش این اتفاقات دور از انتظار نیست. من کاری ندارم که اعدام خوب است یا بد. من میگویم که کسی که تجاوز میکند حق زندگی در میان انسانها راندارد. زندان جایی نیست که بتوان گفت یک تنبیه است !!! صلب آزادی اگر تنبیه باشد همه مردم ایران در یک زندان بزرگ به نام ایران محبوسند !!! ایا نباید فرقی بین این مردم مظلوم و کسانی که تجاوز و قتل جنایتو غارت میکنند باشد. ایده این مقال از اعدام اخیری که باعث شد خیلیها باز صحت اعدام را زیر سوال ببرند پدید آمد. البته من تماما با شما هم عقیده هستم که ایده اعدام در ابران برای جلوگیری از فحشا و فساد و جنایت نیست و فقط راه حلی قانونیست جهت صلب هر گونه آزادی مشروع مردم !!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 17:33 توسط دوست |
|
|
به دنبال خدا نگرد خدا در بیابان های خالی از انسان نیست
خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست به دنبالش نگرد خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست خدا در قلبی است که برای تو می تپد خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد خدا آن جاست در جمع عزیزترین هایت خدا در دستی است که به یاری می گیری در قلبی است که شاد می کنی در لبخندی است که به لب می نشانی خدا در بتکده و مسجد نیست گشتنت زمان را هدر می دهد خدا در عطر خوش نان است خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دور از انسان ها جست و جو مکن خدا آن جا نیست او جایی است که همه شادند و جایی است که قلب شکسته ای نمانده در نگاه پرافتخار مادری است به فرزندش در نگاه عاشقانه زنی است به همسرش باید از فرصت های کوتاه زندگی جاودانگی را جست زندگی چالشی بزرگ است مخاطره ای عظیم فرصت یکه و یکتای زندگی را نباید صرف چیزهای کم بها کرد چیزهای اندک که مرگ آن ها را از ما می گیرد زندگی را باید صرف اموری کرد که مرگ نمی تواند آن ها را از ما بگیرد زندگی کاروان سرایی است که شب هنگام در آن اتراق می کنیم و سپیده دمان از آن بیرون می رویم فقط چیزهایی اهمیت دارند چیزهایی که وقت کوچ ما از خانه بدن با ما همراه باشند همچون معرفت بر الله و به خود آیی دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم دنیا چیزی است که باید آن را برداریم و با خود همراه کنیم سالکان حقیقی می دانند که همه آن زندگی باشکوه هدیه ای از طرف خداوند و بهره خود را از دنیا فراموش نمی کنند کسانی که از دنیا روی برمی گردانند نگاهی تیره و یأس آلود دارند آن ها دشمن زندگی و شادمانی اند خداوند زندگی را به ما نبخشیده است تا از آن روی برگردانیم سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسید: آیا «زندگی» را «زندگی کرده ای»؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 12:54 توسط دوست |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 12:20 توسط دوست |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 13:56 توسط دوست |
|
|
خواندن کل این متن( توسط یک مهندس ساکن سوئد نوشته شده)بیشتر از 3 دقیقه زمان شما را نخواهد گرفت، پس لطفا بخوانید! ١٨ سال پیش من در شرکت سوئدى ولووVolvo استخدام شدم. کار کردن در این شرکت تجربه جالبى براى من به وجود آورده است. اینجا هر پروژهاى حداقل ٢ سال طول میکشد تا نهایى شود، حتى اگر ایده ساده و واضحى باشد. این قانون اینجاست.جهانى شدن (Globalization) باعث شده است که همه ما در جستجوى نتایج فورى و آنى باشیم. و این مشخصاً با حرکت کند سوئدیها در تناقض است. آنها معمولاً تعداد زیادى جلسه برگزار میکنند، بحث میکنند، بحث میکنند، بحث میکنند و خیلى به آرامى کارى را پیش میبرند. ولى در انتها، این شیوه همیشه به نتایج بهترى میانجامد. به عبارت دیگر: اولین روزهایی كه در سوئد بودم، یکى از همکارانم هر روز صبح با ماشینش مرا از هتل برمیداشت و به محل کار میبرد. ماه سپتامبر بود و هوا کمى سرد و برفى. ما صبحها زود به کارخانه میرسیدیم و همکارم ماشینش را در نقطه دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک میکرد. در آن زمان، ٢٠٠٠ کارمند ولوو با ماشین شخصى به سر کار میآمدند. روز اول، من چیزى نگفتم، همین طور روز دوم و سوم. روز چهارم به همکارم گفتم: آیا جاى پارک ثابتى داری؟ چرا ماشینت را این قدر دور از در ورودى پارک میکنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟ او در جواب گفت: براى این که ما زود میرسیم و وقت براى پیادهرفتن داریم. این جاها را باید براى کسانى بگذاریم که دیرتر میرسند و احتیاج به جاى پارکى نزدیکتر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند. تو این طور فکر نمیکنی؟ " میزان شرمندگى مرا خودتان حدس بزنید!" این روزها، جنبشى در اروپا راه افتاده به نام غذاى آهسته (Slow Food). این جنبش میگوید که مردم باید به آهستگى بخورند و بیاشامند، وقت کافى براى چشیدن غذایشان داشته باشند، و بدون هرگونه عجله و شتابى با افراد خانواده و دوستانشان وقت بگذرانند. غذاى آهسته در نقطه مقابل غذاى سریع (Fast Food ) و الزاماتى که در سبک زندگى به همراه دارد قرار میگیرد. غذاى آهسته پایه جنبش بزرگترى است که توسط مجله بیزنس طرح شده و یک "اروپاى آهسته" نامیده شده است. این جنبش اساساً حس شتاب و دیوانگی به وجود آمده بر اثر نهضت جهانى شدن را زیر سوال میبرد. نهضتى که کمیّت را جایگزین کیفیت در همه شئون زندگى ما کرده است. مردم فرانسه با وجودى که ٣٥ ساعت در هفته کار میکنند امّا از آمریکائیها و انگلیسیها مولّدترند . آلمانیهاساعت کار هفتگى را به 28/8ساعت تقلیل دادهاند و مشاهده کردهاند که بهرهورى و قدرت تولیدشان ٢٠% افزایشیافته است. این گرایش به آهستگى و کندکردن جریان شتاب آلود زندگى، حتى نظر آمریکائیها را هم جلب کرده است. البته این گرایش به عدم شتاب، به معنى کمتر کار کردن یا بهرهورى کمتر نیست. بلکه به معنى انجام کارها با کیفیت، بهرهورى و کمال بیشتر، با توجه بیشتر به جزئیات و با استرس کمتر است. به معنى برقرارى مجدّد ارزشهاى خانوادگى و به دست آوردن زمان آزاد و فراغت بیشتر است. به معنى چسبیدن به حال در مقابل آینده نامعلوم و تعریف نشده است. به معنى بها دادن به یکى از اساسیترین ارزشهاى انسانى یعنى ساده زندگى کردن است. هدف جنبش آهستگى، محیطهاى کارى کم تنشتر، شادتر و مولّدترى است که در آن، انسانها از انجام دادن کارى که چگونگى انجام دادنش را به خوبى بلدند، لذت میبرند. اکنون زمان آن فرا رسیده است که توقف کنیم و درباره این که چگونه شرکتها به تولید محصولاتى با کیفیت بهتر، در یک محیط آرامتر و بیشتاب و با بهرهورى بیشتر نیاز دارند، فکر کنیم. ×بسیارى از ما آنقدر نگران و مضطرب زندگى خود در آینده هستیم که زندگى خود در حال حاضر، یعنى تنها زمانى که واقعاً وجود دارد را فراموش میکنیم. ×همه ما در سراسر جهان، زمان برابرى در اختیار داریم. هیچکس بیشتر یا کمتر ندارد. تفاوت در این است که هر یک از ما با زمانى که در اختیار داریم چکار میکنیم. ما نیاز داریم که هر لحظه را زندگى کنیم. به گفته جان لنون، خواننده معروف: زندگى آن چیزى است که براى تو اتفاق میافتد، در حالى که تو سرگرم برنامهریزیهاى دیگرى هستى.
به شما به خاطر این که تا پایان این مطلب را خواندید تبریک میگوئیم بسیارى هستند که براى هدر ندادن زمان، از وسط مطلب آن را رها میکنند تا از قافله جهانى شدن عقب نمانند! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 11:36 توسط دوست |
|
|
وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم. هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده. قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد میایستادم، گوش میکردم و لذت میبردم.
بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی میکند که همه چیز را میداند. اسم این موجود "اطلاعات" بود و به همه سوالها پاسخ می داد. ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد. بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایهمان رفته بود. رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم. دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد. انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم. تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ايستادم. تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ. صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت: اطلاعات. انگشتم درد گرفته ... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود، اشکها یک سرازیر شد. پرسید :تنهایی؟ گفتم : بله
گفت : خونریزی داری؟
گفتم : نه، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم.
گفت: برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار. یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم. صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت: اطلاعات. پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند؟ و او جوابم را داد. بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم. سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست. سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد. او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم. روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم. او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند. ولی من راضی نشدم. پرسیدم: چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند؟ عمق درد و احساس مرا فهمید، چون که گفت: عزیزم، همیشه به خاطر داشته باش : که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ....
و من حس کردم که حالم بهتر شد.
من نه سالگی از آنشهر رفتم . و "اطلاعات" من موند تو اون خونه قدیمی. گاهی چقدر دلتنگش میشدم
سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد. ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ ! صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش، پاسخ داد اطلاعات. ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند؟ سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که گفت: فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده.
گفتم : پس خودت هستی، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی؟ گفت: تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم. گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم. پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم؟
گفت: لطفآ این کار را بکن، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم. سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم. یک صدای نا آشنا پاسخ داد: اطلاعات گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم. پرسید: دوستش هستید؟ گفتم: بله یک دوست بسیار قدیمی. گفت: ماری یک ماه پیش از دنيا رفت. قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت: صبر کنید، ماری برای شما پیغامی گذاشته، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم،
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای ناآشنا خواند: به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ...
سه سال پیش در ۱۴ تیر باریش آکارسو از دنیا رفت . میدانم که باریش در آن دنیا هم میخواند . صدایش را با گوش جانم میشنوم و فراموشش نمیکنم
باریش من هیچ وقت مرگت را باور نخواهم کرد. من هنوز هم باور دارم که
عشق نمیمیرد
![]() ![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 18:36 توسط دوست |
|
|
مطمئنم که بارها و بارها این شعرهارو خوندین. ولی باز هم بخونین !!! شاید برای من خوندن این شعرها اینقدر ........ باور کنین نمیدونم بعد از اینقدر چی بنویسم !!! یک حس غریبیه. ضربان قلبم زیاد میشه . آشفته میشم. دلم میگیره !!! دوست دارم بارها بدون وقفه هر دو شعرو بخونم . شاید هم گریه کنم نمیدونم!
بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
سرکار خانم هما میرافشار در جواب آن شعری سروده اند که خالی از لطف نبود
***بی تو من زنده نمانم***
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 11:35 توسط دوست |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
اینجا هستم تا تنهاییمو فراموش کنم. غمهامو به شما بگم و شادیهامو باهاتون تقسیم کنم. اگر راهت به این وبلاگ افتاده بدون که یکی هم هست که میخواد با تو دوست باشه." خدا همیشه با ماست"
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1390 تیر 1390 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 آذر 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 |
| پیوندها |
|
حقیقت پنهان (بهار) |
|
RSS
|